گذشته ها
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
وبلاگهايي که ميخونم
لينک خود را اضافه کنيد خروجي وبلاگ
انگليس با دردسر
مامان قرار بود كه با داييم بره انگليس بعد كه با هم رفتن فرودگاه همه گريه و زاري همين كه خواستن سوار هواپيما بشن به داييم اجازه خروج ندادن از اون طرف داييم ناراحت از طرفي ديگه مامان بايد تنهايي ميرفت . من كه نبودم ولي حسابي حالشون گرفته شده بوده. حالا چرا نگذاشتن داييم بره ؟ آخه 15 روز بيشتر از اجازه اقامتش تو ايران گذشته بوده !!! اگه عشق خارجيت اينجا رو كليك كنيد تا مستقيم لس آنجلس رو ببينيد.
چکيده ای از گذشته
-
2006/02/23 پنج شنبه 4 اسفند84 10:56
-
امروز دومين روزي هست كه من به كرمان اومدم آخه من كنكور كارشناسي تو رشته مهندسي مكانيك سيالات قبول شدم يعني من كاردانيم رو گرقتم و حالا مي خوام تا كارشناسي اين رشته يعني مهندسي مكانيك در حرارت و سيالات تو دانشگاه كرمان ادامه بدم. ديشب با يكي از بچه ها رفتيم بيرون خريد. يكي دو تا خيابون با كلاس داره بگذريم اگه خدا كمك كنه و من هم تلاشمو بكنم بعد از اينكه مهندسيم رو گرفتم ميخوام بزنم برم اون طرف هم واسه ادامش هم واسه زندگي كردن(-: يه مشكل بسسيار سخت كه از كنكور هم سخت تره جلو پام هست ميدونيد چي ؟ آره سربازي / نمي دونم با سربازي چيكار كنم ؟ بايد برم چيكار كنم ! تو خونه تلفن يك طرفه شده يعني بچه ها گشاد بازي درآوردن و پول ندادن مخابرات هم زحمت كشيده تلفن رو يكطرفه كرده خوب من هم مجبور هستم مطالبم رو تو خونه بنويسم بعد ببرمش كافي نت بفرستمش رو بلاگم. يكمي سخته ولي خيالي نيست .
-
-
2006/02/26 يكشنبه 7 اسفند 84 19:49
-
امروز اولين روزي بود كه رفتم سر كلاس دانشگاه از صبح تا عصر كلاس داشتم اون هم درس هاي تخصصي . بد نبود ولي خيلي سخت تر از دانشگاه قبليم هست. خوب بطبع چون دانشگاهش بزرگتر و معتبرتره. امروز تحصن هم به خاطر عمليات تروريستي حرم امام عسكري بود شب هم رفتيم بولوار جمهوري گشت. و اما جريان عشقم: كاپيتان. كه برو بچ به من ميگن : من عشق هواپيما و هوانوردي هستم كه اين باعث شده كه رفقا لقب زيباي كاپيتان رو به اينجانب بدهند متشكرم از اين همه لطف دوستان.
-
-
2006/03/01 چهار شنبه 10 اسفند 84 11:21
-
چند واقعه مهم روز هاي پيش رو واستون مي نويسم : اول ايكه دوشنبه شب يه دعواي اساسي بين دو تا از بچه هاي خونه شد كه اينجانب با درايت كامل بر اوضاع به قاعله ختم دادم (-: طبق گزارشات گروه تفحص خسارات جاني خوشبختانه نداشته ولي خسارات مالي به قرار زير بود : يك عدد شيشه پنجره - يك باب درب چوبي ( اتاق افراد خاتي ) و يك قبضه چماغ ( البته اين آلت جرم شناخته شد و بعدا به واحد انتظامات تحويل داده شد) . دوم زلزله . هموني كه من واقعا ازش مي ترسم . چهارشنبه زلزله اي به وسعت 5/5 ريشتر اومد البته اطراف كرمان بود خوشبختانه خسارت جاني نداشت ولي من كه هر شب منتظر يه زلزله هستم )-: سوم ديشب با يكي از بچها رفتم فروشگاه رفاه خريد . من ديدم كه فروشنده ها خيلي خوش اخلاق با من حرف مي زنند و همش مي خندن. گفتم بابا دمتون گرم خيلي كارتون درسته كه اينقدر هواي مشتري ها رو داريد ولي بعد كه از فروشگاه اومديم بيرون سعيد به من گفت كه زيپ شلوارت بازه )-: انگار دنيا رو سرم خراب شد آخه يه چند تا آشنا اونجا بودن كه حسابي آبروم رفت. شب هم اونا زنگ زدن و مثل اينكه من سوژه خنده اون شبشون شده بودم. خلاصه همين. مي خوام يه سري برم دانشگاه قبليم كه يه چند ساعت دور تر از اينجاست تا فردا كارهاي تسفيه حسابم رو انجام بدم. وقتي كه برگشتم حتما وقايع مهم رو مي نويسم.
-
-
2006/03/03 جمعه 12 اسفند 84 12:14
-
خوب من از سفر دو روزه كه واسه گرفتن مداركم از دانشگاه قبليم بود برگشتم . چند تا واقعه مهم پيش اومد اول اينكه نزديك بود كه با ماشين سمندي كه از اينجا مي رقتم به يك كاميون تصادف كنيم كه خدا رحم كرد و چيزي نشد نكته اينه كه خيلي اين سواري هاي بين شهري بد رانندگي مي كنن من كه آتش گذاشتم پشت دستم ديگه با اين سواري ها نرم جايي . بعد اينكه توي برگشتن كه به سمت كرمان ميوميدم يه صحنه دلخراش تصادف ديدم كه واقعا حالم گرفته شد يه تويوتا رفته بود زير يه تريلي كه هيچي ازش نمونده بود و متاسفانه رانندش هم سر دود فوت كرده بود كه جسدش رو كنار اتومبيل گذاشته بودن برادر راننده هم به بيمارستان انتقال داده بودن. اين هم عواقب رانندگي بد و جاده هاي خراب . خلاصه ديروز بدجوري حالم گرفته شد. ديشب هم واسه اينكه يكم حالم سرجاش بياد با يكي از بچها رفتيم سينما . فيلم مكس واسه وقت تلف كردن مرگ نداشت.
-
راستي دارم زبان مي خونم تا مدرك آيلتس بگيرم واسه مهاجرت لازمه ولي خيلي سخته من كه روزي دو سه ساعت مي خونم تا ببينيم چي ميشه.
-

-

-
-
2006/03/08 چهارشنبه 17 اسفند 84
-
چند روز ديگه تا عيد 85 نمونده يعني 11 روز ولي هنوز كلاساي ما برقرار هست من ديگه تحمل ندارم جمعه ميرم شيراز غيبت هم بخورم خيالي نيست دلم لك زده واسه يه گشت تو خيابونا تو اين چند روز گذشته فقط مي رفتم سر كلاس و بر ميگشتم خونه ديگه حوصله بيرون رفتن نداشتم. ديروز از ساعت 7.5 صبح تا 7.5 شب كلاس داشتم اينقدر بهم فشار اومده بود كه كلاس آخرم رو اشتباهي رفتم يعني رفتم سر يه كلاس ديگه. اينقدر از كارم خندم گرفته بود كه ديگه نتونستم بيام بيرون. تا آخرش هم نشستم جالب اينجاست كه استادش هم فهميده بود ولي به روش نياورد.
-
-
2006/03/11 شنبه 20 اسفند 84 00:52
-
شيراز
-
راستش قرار بود كه هفته ي ديگه بيام شيراز ولي ديشب پنج شنبه شب مامان زنگ زد و گفت كه حتما فردار صبح راه بيف بيا كه جمعه شب شيراز باشي گفتم واسه چي ؟ گفت مي خوام برم سفارت انگليس واسه ويزا تو هم بيا واست خوبه ( يه چيزي ببيني و ياد بگيري تو كه ارضه نداشتي بري) گفتم باشه. راستش قراره واسه عيد مامان اينا با تمام ايل و ايال بيان كرمان سفر . من هم بايد خونه رو تميز كنم ماشاالله همخونه اي هام هم كه خيلي با مرام هستن كمك مي كنن ( فقط كمكشون تميز كردن اتاقشون بود . خسته نباشند) باقيه كارها از جمله شستن توالت دستشويي حمام آشپزخانه حياط حال و ... هم با من بود از همه بد تر اينكه مي خواستم تو هقته ي آينه خورد خورد اين كارا رو بكنم كه تلفن مامان موجب تعجيل در كارها شد و من تا ساعت 4 صبح داشتم كار مي كردم تا بعدش يه دوش گرفتم شد 5 و ساعت 9 بليت داشتم تا اومدم بخوابم ديدم زلزله ( نه. واقعي نبود دو تا از بچهاي قديمي تازه از راه رسيده بودن ) كه در مي زدن ديگه خواب بي خواب ساعت 9 راه افتادم به سمت شهر گل و بلبل . 6 بعداز ظهر رسيدم اول از هرچيزي رفتم يه دور زدم تو شهر و حسابي نفس كشيدم و لذت بردم جاي شما خالي . بعد اومدن خونه يه راس پشت كامپيوتر و دست به كيبرد شدم و كانكت كردم ديدم اوضاع خيلي خرابه يه عالمه ايميل داشتم كه بايد جواب مي دادم. راستي فردا عصر ساعت 4 بليط داريم بريم تهران اگه شد حتما مي نويسم كه مراحل گرفتم ويزا انگليس چه جوري هست ديگه دير وقته انقدر خستم هست كه از سر درد دارم مي ميرم شب خوش
-
-
` 18:07 پنج شنبه اواخر سال 84 آخرين پنجشنبه 2006/03/16
-
چند روزي گذشته آخه من از تهر ان برگشتم شيرازم واقعا سرم شولوغه وقت نمي كنم كانكت كنم ميل ها مو چك كنم ديگه چه برسه كه بشينم تايپ كنم . حالا هم مي خوام بزنم بيرون برم خيابون گردي . آخخخخخ كه نمي دوني كه چه حالي ميده بعد از چند مدت بري تو خيابون بگردي و ديد بزني. مخصوصا امشب شب جمعه هست و ديگه ملت ريختم بيرون . من كه رفتم. اميدوارم كه همه ايرانيها هرجاي دنيا كه هستم حال بكنن.
-
بعد از 4 ساعت :
-
خيلي خسته ام آخه 3 تا 4 ساعت پياده روي كرديم . جاتون خالي تو عفيف آباد غوغايي بود دختر و پسر ريخته بودن بيرون . مثل ايكه رفته بوديم لس آنجلس همه آخر تيپ اومده بودن خط بزنن (بگردن و ديد بزنن) اين خط زدن اصطلاح برو بچ اينجاست ديگه نميدونم جاي ديگه ميگن يا نه ؟ حالا قسمت جالبش ! رفتيم تو پاساژ ستاره كه به فرشاد گفتم حالا كه ايجاييم بريم دستشويي يه حالي هم به خودمون بديم كه من رفتم تو و يهو چشمتون روز بد نبينه عينكم افتاد تو توالت (منظور چاهش) اومدم بيرون گفتم فرشاد يه توالت 60 هزار تومن پام درومد ! گفت 10 هزار ميگيرم واست درش ميارم ! گفتم بابا بي خيال نميشه گفت تو چيكار داري 10 ميدي يا نه ؟ گفتم باشه مي يرزه آقا دست كرد تو من هم كه دلم گرفته بودم مي خنديدم ملت هم اومده بودن ببينم ما دو تا تو يه توالت چه غلطي مي كنيم ؟ خلاصه درش آورد من هم از فرصت استفاده كردم چند تا عكس از ماجرا گرفتم ! ولي خيلي خوش گذشت يكي از شباي به ياد موندي بود.
-

-

-

-
راستي در مورد ويزا : آره ويزاي مامان درست شد حالا اون مراحلي كه گفتم براتون مي نويسم :اول بايد از نصف شب بري تو سرما يا تو گرما توي صف سفارت انگليس بايستي تا شانس بياري اون روز نوبتت بشه بري تو دوم بايد 83 هزار تومن از جيب مايه بزاري(واسه صدورويزا) سوم بايد هزار و يك نوع مدرك ببري كه نشون بدي آدمي هستي كه سرت به تنت مي يرزه مگرنه هيچي . جالب اينجاست كه هركس كه فقط ويزا مي خوات رو راه ميدن همراهش بايد تو خيابون پرسه بزنه ( دقيقا مثل من) بگذريم اگه از صف طويل سفارت يكمي بياي كنار يه چند تا سرباز هست كه با داد و بيداد و باتوم يا تو صف جات ميده يا از صف مي دازتت بيرون. خلاصه تا ساعت 3 بعدازظهر من اونطرفا مي چرخيدم كه ديدم مامان اومد بيرون از اون دور ديدم داره مي خنده گفتم ويزا رو گرفته آره ويزا رو گرفته بود حالا هم تا يه ماه ديگه ميره ديار عشق. باز هم علي موند و حوضش.
-
فردا داريم با خانواده ميريم سفر (كرمان مشهد شمال تهران اصفهان و ...) ديگه عيد رو نيستم و نميتونم بنويسم پس تا بعد از عيد خدانگهدار.
-
-
16:46 يكشنبه 13 فروردين 85 2006/04/02
-
سلام مجدد بعد از 20 روز ما از سفر دور ايران برگشتيم جاتون خالي خيلي حال داد مخصوصا شمال امروز هم 13 بدر هست كه من ترجيح دادم تو خونه بمونم و بشينم پاي كامپيوتر. خوب سال 85 هم از راه رسيد و ... هنوزم تو ايرانم به اميد اينكه سال ديگه از اونطرف آب بلاگم رو بنويسم (-: فردا هم بايد برم كرمان . راستش يه كمي ناراحتم آخه مامان هفته ي ديگه ميره انگليسو من نيستم كه ازش خداحافظي كنم.
پيام هاي ديگران ()
link
پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥ - کاپيتان
2006/02/23 پنج شنبه 4 اسفند84 10:56
امروز دومين روزي هست كه من به كرمان اومدم آخه من كنكور كارشناسي تو رشته مهندسي مكانيك سيالات قبول شدم يعني من كاردانيم رو گرقتم و حالا مي خوام تا كارشناسي اين رشته يعني مهندسي مكانيك در حرارت و سيالات تو دانشگاه كرمان ادامه بدم. ديشب با يكي از بچه ها رفتيم بيرون خريد. يكي دو تا خيابون با كلاس داره بگذريم اگه خدا كمك كنه و من هم تلاشمو بكنم بعد از اينكه مهندسيم رو گرفتم ميخوام بزنم برم اون طرف هم واسه ادامش هم واسه زندگي كردن(-: يه مشكل بسسيار سخت كه از كنكور هم سخت تره جلو پام هست ميدونيد چي ؟ آره سربازي / نمي دونم با سربازي چيكار كنم ؟ بايد برم چيكار كنم ! تو خونه تلفن يك طرفه شده يعني بچه ها گشاد بازي درآوردن و پول ندادن مخابرات هم زحمت كشيده تلفن رو يكطرفه كرده خوب من هم مجبور هستم مطالبم رو تو خونه بنويسم بعد ببرمش كافي نت بفرستمش رو بلاگم. يكمي سخته ولي خيالي نيست .
2006/02/26 يكشنبه 7 اسفند 84 19:49
امروز اولين روزي بود كه رفتم سر كلاس دانشگاه از صبح تا عصر كلاس داشتم اون هم درس هاي تخصصي . بد نبود ولي خيلي سخت تر از دانشگاه قبليم هست. خوب بطبع چون دانشگاهش بزرگتر و معتبرتره. امروز تحصن هم به خاطر عمليات تروريستي حرم امام عسكري بود شب هم رفتيم بولوار جمهوري گشت. و اما جريان عشقم: كاپيتان. كه برو بچ به من ميگن : من عشق هواپيما و هوانوردي هستم كه اين باعث شده كه رفقا لقب زيباي كاپيتان رو به اينجانب بدهند متشكرم از اين همه لطف دوستان.
2006/03/01 چهار شنبه 10 اسفند 84 11:21
چند واقعه مهم روز هاي پيش رو واستون مي نويسم : اول ايكه دوشنبه شب يه دعواي اساسي بين دو تا از بچه هاي خونه شد كه اينجانب با درايت كامل بر اوضاع به قاعله ختم دادم (-: طبق گزارشات گروه تفحص خسارات جاني خوشبختانه نداشته ولي خسارات مالي به قرار زير بود : يك عدد شيشه پنجره - يك باب درب چوبي ( اتاق افراد خاتي ) و يك قبضه چماغ ( البته اين آلت جرم شناخته شد و بعدا به واحد انتظامات تحويل داده شد) . دوم زلزله . هموني كه من واقعا ازش مي ترسم . چهارشنبه زلزله اي به وسعت 5/5 ريشتر اومد البته اطراف كرمان بود خوشبختانه خسارت جاني نداشت ولي من كه هر شب منتظر يه زلزله هستم )-: سوم ديشب با يكي از بچها رفتم فروشگاه رفاه خريد . من ديدم كه فروشنده ها خيلي خوش اخلاق با من حرف مي زنند و همش مي خندن. گفتم بابا دمتون گرم خيلي كارتون درسته كه اينقدر هواي مشتري ها رو داريد ولي بعد كه از فروشگاه اومديم بيرون سعيد به من گفت كه زيپ شلوارت بازه )-: انگار دنيا رو سرم خراب شد آخه يه چند تا آشنا اونجا بودن كه حسابي آبروم رفت. شب هم اونا زنگ زدن و مثل اينكه من سوژه خنده اون شبشون شده بودم. خلاصه همين. مي خوام يه سري برم دانشگاه قبليم كه يه چند ساعت دور تر از اينجاست تا فردا كارهاي تسفيه حسابم رو انجام بدم. وقتي كه برگشتم حتما وقايع مهم رو مي نويسم.
2006/03/03 جمعه 12 اسفند 84 12:14
خوب من از سفر دو روزه كه واسه گرفتن مداركم از دانشگاه قبليم بود برگشتم . چند تا واقعه مهم پيش اومد اول اينكه نزديك بود كه با ماشين سمندي كه از اينجا مي رقتم به يك كاميون تصادف كنيم كه خدا رحم كرد و چيزي نشد نكته اينه كه خيلي اين سواري هاي بين شهري بد رانندگي مي كنن من كه آتش گذاشتم پشت دستم ديگه با اين سواري ها نرم جايي . بعد اينكه توي برگشتن كه به سمت كرمان ميوميدم يه صحنه دلخراش تصادف ديدم كه واقعا حالم گرفته شد يه تويوتا رفته بود زير يه تريلي كه هيچي ازش نمونده بود و متاسفانه رانندش هم سر دود فوت كرده بود كه جسدش رو كنار اتومبيل گذاشته بودن برادر راننده هم به بيمارستان انتقال داده بودن. اين هم عواقب رانندگي بد و جاده هاي خراب . خلاصه ديروز بدجوري حالم گرفته شد. ديشب هم واسه اينكه يكم حالم سرجاش بياد با يكي از بچها رفتيم سينما . فيلم مكس واسه وقت تلف كردن مرگ نداشت.
راستي دارم زبان مي خونم تا مدرك آيلتس بگيرم واسه مهاجرت لازمه ولي خيلي سخته من كه روزي دو سه ساعت مي خونم تا ببينيم چي ميشه.


2006/03/08 چهارشنبه 17 اسفند 84
چند روز ديگه تا عيد 85 نمونده يعني 11 روز ولي هنوز كلاساي ما برقرار هست من ديگه تحمل ندارم جمعه ميرم شيراز غيبت هم بخورم خيالي نيست دلم لك زده واسه يه گشت تو خيابونا تو اين چند روز گذشته فقط مي رفتم سر كلاس و بر ميگشتم خونه ديگه حوصله بيرون رفتن نداشتم. ديروز از ساعت 7.5 صبح تا 7.5 شب كلاس داشتم اينقدر بهم فشار اومده بود كه كلاس آخرم رو اشتباهي رفتم يعني رفتم سر يه كلاس ديگه. اينقدر از كارم خندم گرفته بود كه ديگه نتونستم بيام بيرون. تا آخرش هم نشستم جالب اينجاست كه استادش هم فهميده بود ولي به روش نياورد.
2006/03/11 شنبه 20 اسفند 84 00:52
شيراز
راستش قرار بود كه هفته ي ديگه بيام شيراز ولي ديشب پنج شنبه شب مامان زنگ زد و گفت كه حتما فردار صبح راه بيف بيا كه جمعه شب شيراز باشي گفتم واسه چي ؟ گفت مي خوام برم سفارت انگليس واسه ويزا تو هم بيا واست خوبه ( يه چيزي ببيني و ياد بگيري تو كه ارضه نداشتي بري) گفتم باشه. راستش قراره واسه عيد مامان اينا با تمام ايل و ايال بيان كرمان سفر . من هم بايد خونه رو تميز كنم ماشاالله همخونه اي هام هم كه خيلي با مرام هستن كمك مي كنن ( فقط كمكشون تميز كردن اتاقشون بود . خسته نباشند) باقيه كارها از جمله شستن توالت دستشويي حمام آشپزخانه حياط حال و ... هم با من بود از همه بد تر اينكه مي خواستم تو هقته ي آينه خورد خورد اين كارا رو بكنم كه تلفن مامان موجب تعجيل در كارها شد و من تا ساعت 4 صبح داشتم كار مي كردم تا بعدش يه دوش گرفتم شد 5 و ساعت 9 بليت داشتم تا اومدم بخوابم ديدم زلزله ( نه. واقعي نبود دو تا از بچهاي قديمي تازه از راه رسيده بودن ) كه در مي زدن ديگه خواب بي خواب ساعت 9 راه افتادم به سمت شهر گل و بلبل . 6 بعداز ظهر رسيدم اول از هرچيزي رفتم يه دور زدم تو شهر و حسابي نفس كشيدم و لذت بردم جاي شما خالي . بعد اومدن خونه يه راس پشت كامپيوتر و دست به كيبرد شدم و كانكت كردم ديدم اوضاع خيلي خرابه يه عالمه ايميل داشتم كه بايد جواب مي دادم. راستي فردا عصر ساعت 4 بليط داريم بريم تهران اگه شد حتما مي نويسم كه مراحل گرفتم ويزا انگليس چه جوري هست ديگه دير وقته انقدر خستم هست كه از سر درد دارم مي ميرم شب خوش
` 18:07 پنج شنبه اواخر سال 84 آخرين پنجشنبه 2006/03/16
چند روزي گذشته آخه من از تهر ان برگشتم شيرازم واقعا سرم شولوغه وقت نمي كنم كانكت كنم ميل ها مو چك كنم ديگه چه برسه كه بشينم تايپ كنم . حالا هم مي خوام بزنم بيرون برم خيابون گردي . آخخخخخ كه نمي دوني كه چه حالي ميده بعد از چند مدت بري تو خيابون بگردي و ديد بزني. مخصوصا امشب شب جمعه هست و ديگه ملت ريختم بيرون . من كه رفتم. اميدوارم كه همه ايرانيها هرجاي دنيا كه هستم حال بكنن.
بعد از 4 ساعت :
خيلي خسته ام آخه 3 تا 4 ساعت پياده روي كرديم . جاتون خالي تو عفيف آباد غوغايي بود دختر و پسر ريخته بودن بيرون . مثل ايكه رفته بوديم لس آنجلس همه آخر تيپ اومده بودن خط بزنن (بگردن و ديد بزنن) اين خط زدن اصطلاح برو بچ اينجاست ديگه نميدونم جاي ديگه ميگن يا نه ؟ حالا قسمت جالبش ! رفتيم تو پاساژ ستاره كه به فرشاد گفتم حالا كه ايجاييم بريم دستشويي يه حالي هم به خودمون بديم كه من رفتم تو و يهو چشمتون روز بد نبينه عينكم افتاد تو توالت (منظور چاهش) اومدم بيرون گفتم فرشاد يه توالت 60 هزار تومن پام درومد ! گفت 10 هزار ميگيرم واست درش ميارم ! گفتم بابا بي خيال نميشه گفت تو چيكار داري 10 ميدي يا نه ؟ گفتم باشه مي يرزه آقا دست كرد تو من هم كه دلم گرفته بودم مي خنديدم ملت هم اومده بودن ببينم ما دو تا تو يه توالت چه غلطي مي كنيم ؟ خلاصه درش آورد من هم از فرصت استفاده كردم چند تا عكس از ماجرا گرفتم ! ولي خيلي خوش گذشت يكي از شباي به ياد موندي بود.



راستي در مورد ويزا : آره ويزاي مامان درست شد حالا اون مراحلي كه گفتم براتون مي نويسم :اول بايد از نصف شب بري تو سرما يا تو گرما توي صف سفارت انگليس بايستي تا شانس بياري اون روز نوبتت بشه بري تو دوم بايد 83 هزار تومن از جيب مايه بزاري(واسه صدورويزا) سوم بايد هزار و يك نوع مدرك ببري كه نشون بدي آدمي هستي كه سرت به تنت مي يرزه مگرنه هيچي . جالب اينجاست كه هركس كه فقط ويزا مي خوات رو راه ميدن همراهش بايد تو خيابون پرسه بزنه ( دقيقا مثل من) بگذريم اگه از صف طويل سفارت يكمي بياي كنار يه چند تا سرباز هست كه با داد و بيداد و باتوم يا تو صف جات ميده يا از صف مي دازتت بيرون. خلاصه تا ساعت 3 بعدازظهر من اونطرفا مي چرخيدم كه ديدم مامان اومد بيرون از اون دور ديدم داره مي خنده گفتم ويزا رو گرفته آره ويزا رو گرفته بود حالا هم تا يه ماه ديگه ميره ديار عشق. باز هم علي موند و حوضش.
فردا داريم با خانواده ميريم سفر (كرمان مشهد شمال تهران اصفهان و ...) ديگه عيد رو نيستم و نميتونم بنويسم پس تا بعد از عيد خدانگهدار.
16:46 يكشنبه 13 فروردين 85 2006/04/02
سلام مجدد بعد از 20 روز ما از سفر دور ايران برگشتيم جاتون خالي خيلي حال داد مخصوصا شمال امروز هم 13 بدر هست كه من ترجيح دادم تو خونه بمونم و بشينم پاي كامپيوتر. خوب سال 85 هم از راه رسيد و ... هنوزم تو ايرانم به اميد اينكه سال ديگه از اونطرف آب بلاگم رو بنويسم (-: فردا هم بايد برم كرمان . راستش يه كمي ناراحتم آخه مامان هفته ي ديگه ميره انگليسو من نيستم كه ازش خداحافظي كنم.
