گذشته ها
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
وبلاگهايي که ميخونم
لينک خود را اضافه کنيد خروجي وبلاگ
تا حالا شده الکی تو خیابون بهتون گیر بدن ؟
دیشب با دو تا از دوستام رفتیم بیرون شام بخوریم, آخه مگه بغیر از یه دور زدن تو خیابونا چه تفریحی ما داریم ؟ خلاصه توی ستارخان بودیم که اومدم یه بریدگی رو دور بزنم دیدم دو تا پلیس نیروانتظامی پرید جلو ماشینو گفت بزن کنار ! من هم زدم کنار اومد گفت که پیاده شو ! کارت و گواهینامه !!! گفتم سرکار مگه چیکار کردیم با یه لحن بدی گفت آلودگی صوتی ضبطتو درار ! گفتم سرکار ضبط من ثابته در نمیاد ! مثل اینکه با دیوار حرف میزدم داد زد بهت میگم ضبطتو درار ! دیدم حالیش نیست گفتم خودت درار, گفت حالا بهت میگم ... پرید تو ماشیم و هرچی زور زد دید ضبطه در نمیاد ... گفت برو ماشینو بزار پارکینگ تا فردا بفرستیمت دادگاه (( به پیر به پیغمبر من صدای ضبطم زیاد نبود به خدایی که میپرستی اصلاُ داشتیم با هم حرف میزدیم)) هرچی بیشتر بهش حرف میزدم طرف بیشتر نفهم میشد, آش نخورده و دهن سوخته ... همین که دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست گفتم باشه تو گفتی و من رفتم !! به بچها ها گفتم سوارشید و گذاشتم دنده و خداحافظ طرف به گرد تایرم هم نرسید , حالا هرکاری که دلش میخواد بکنه...
تا حالا اینجوریشو ندیده بودم...
در جواب jozeph عزیز و مرجان مهربان و انجل همیشه سبز بگم که آره من صدرا میرم٬ امتحانمم توپ شد ٬ همون اول جلسه مراقبه (این ه علامت مونث بودنه) منو بلند کرد و برد قشنگ جلو سالن کنار خودش نشوند ٬ خدایا این مراقبا چقدر تیزن هنوز امتحان شروع نشده فهمید که یه کاسه ای زیر نیم کاسه من هست ... بعد از جلسه امتحان هم احتمالاً با فرشاد جلو کافیشاپ قرار داشتم از قضا بارون به طرز شدیدی میبارید ٬ من هم با کمال خرفتی (این ت هم علامت اینه که بهتر تو دهن میچرخه) یادم رفت که یه بیچاره چشم انتظار منه٬ وقتی رسیدم خونه یادم اومد که فرشاد الان زیر بارون منتظرمه ٬ از همین جا از دوست بسیار عزیزم فرشاد عضرخواهی میکنم٬ امروز داشتم مسابقات آسیایی نگاه میکردم که تو تکواندو یه طلای ما رو گرفتن (ناداوری) بجاش نقره دادن بدجوری ...م سوخت ٬ مگه ما چه هیزم تری به عربا فروختیم که اینجوری به سر ما میارن ؟ تو این هفته هم دوتا امتحان دارم یکیش برنامه نویسی کامپیوتره که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه (البته استادش رو میگم) طرف فکر میکنه تو دانشگاه هاروارد داره درس میده خدایا این رو هم بخیر کن...
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥ - کاپيتان
من آدم عجیبی هستم , یه روز که کار خاصی ندارم و بیکارم هیچ کار مفبدی انحام نمیدم ولی حالا که دارم درس میخونم و امتحان دارم اومدن بلاگمو آپ کنم , تازه به یه چند تا از دوستان وبلاگیمم سر زدم ... الان ساعت 9 شبه و فردا ساعت 8 صبح امتخان سیالات دارم ظهرش هم تا عصر کلاس برنامه نویسی با یه استاد مزخرف دارم تا اینکه ساعت 6 تا 8 امتحان فاینال زبان (آموزشگاه) در ادامه هم ساعت 7.30 شب باید سر کار باشم که حدود یه یک ساعتی دیر میرسم ... جالبه بدونید من از 24 ساعت روزام 28 ساعت بعضی اوقات هم 30 ساعت استفاده میکنم : کار سختی نیست فقط میام برنامه هامو تو هم ادغام میکنم و از هر کدومشون 30 دقیقه ذخیره میکنم تا بلاخره 4 , 5 ساعتی جلو میفتم , اگه اینکارو نکنم واقعاَ وقت کم میارم ...
الان که حدود 10 ساعت دیگه تا امتحانم مونده میخوام یه قولی به خودم بدم :
از ترم آینده از همون اول ترم شروع به خوندن درسام میکنم و واسه دقیقه 90 نمیزارم که بلانصبت مثل خر تو گل گیر کنم و مجبور بشم واسه هر درسی یک هفته تا صبح نخوابم ...(همیشه حداقل تا الان شب قبل از امتحان همینو گفتم) ولی خودمونیما خیلی حال میده تا عین صبح بیدار بمونی , جای همتونو خالی میکنم آخه تنهام و دوره ی شلوغی هم گذشت ...
8 ساعت بعد :
راستش هر کاری کردم این پرشین بلاگ عزیز من رو آپ نکرد خوب همنطور که گفته بودم تا صبح بیدارم الان ساعت 5 صبحه و من دیگه تمومم یا شیر از جلسه بیرون میام یا روباه خلاصه الان که من هم از لحاظ فکری هم از لحاظ تقلب مجهز هستم...
یواش یواش هم باید آماده رفتن به دانشگاه که قربونش برم پشت کوهه بشم...
بعد از یه مدت طولانی سلام٬ شاید این اولین باری هست که این مدت حتی نتونستم تو اینترنت هم بیام٬ هرچی داره به سنم اضافه میشه همون مقدار هم به گرفتاریهای زندگیم اضافه میشه ٬ هممینطور که دوستان دانشجو میدونن الان تو فصل ضدحال میانترم هستیم من هم هر هفته ای 2 تا امتحان تا یکم دی ماه دارم خلاصه این روزا به سختی داره میگذره٬ بگذریم جریان سقوط یکی دیگه از هواپیماهای مملکتمون رو هم که حتما همتون شنیدیدن این هم یکی دیگش ٬ منتظر بعدیش میمیونیم . دیروز فهمییدم اشکان هم رفت کانادا٬ یعنی 3 ماهه که رفته کانادا و من دیروز فهمیدم البته نه من همه دوستان و اقوام دیروز فهمیدن٬ میدونید چرا ؟ چون قانونش همینه اگه میخوای مهاجرت کنی بابات هم نباید بدونه مگرنه نمیتونی بری٬ اشکان جون موفق باشی. فرشاد هم یه یکی دو هفته ای تو دانشگاه نمیدیدمش تا اینکه فهمیدم گرفتنش٬ دلیلشم نگم که ناراحت نشه ... دیگه اینکه دارم به تنهایی آدت میکنم٬ خیلی خوبه که آدم واسه یه برهه زمانی چند ساله بتونه تنهایی (از همه لحاظ) زندگی کنه٬ تجربیات خوبی داره٬ فقط تنها مشکل من اینه که دیگه نمی تونم درست با اجتماع ارتباط برقرار کنم آخه ساعتایی که من خوابم اونها بیدارن و ساعتهایی که من بیدارم ملت خوابیدن٬ الان هم تازه از خواب بیدار شدم ولی هوا تاریکه !!!
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥ - کاپيتان